بحران سي و چند سالگي
یکشنبه ۱۳۹۹/۰۵/۱۲تير ماه هم اومد و رفت و من 365 روز ديگه ام از عمرم را تموم كردم
اما اينبار خيلي متفاوت
با كمي شوق ، مقداري ترس و نا اميدي به مقدار لازم
نااميد به آينده ، نااميد از خودم
بيشتر از نااميد ميتونم بگم ناراضي از خودم
از مادر بودنم كه نكنه كافي نيستم ، نكنه درست پيش نميرم ، نكنه اونچه كه بايد باشم نيستم
ناراضي از خودم
نكنه ادم خوبي نباشم، نكنه خدا ديگه رها كرده باشه منو و نااميدش كرده باشم
همهي اينها بغضي بود تو گلوم كه با فوت كردن شمعها قورتش دادم
اينكه داري دهه سوم زندگيتو رو كم كم به پايان ميرسوني و شك داري به درست بودن همه چي از خودت و كارتو و همسرتو و نوع زندگيتو الي ... درد داره
اما اين روزها هم ميگذره
تصميم ميگيرم از نااميدي كم كنم به توكل و اميد بيافزايم
خدايا به اميد خودت
برچسبها: اميد, تولد, مادر, خدا
