قهر و آشتيهاي ما
سه شنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۷
دلگيرم و ناراحت
از رفتارهاي بد و بياراده خودم ،از بي توجهي تو، زنگ نزدنت از صبح تا زمانيكه كه برسي خونه
در رو باز ميكنم و سلامي سرد ميكنم و برعكس هميشه زودتر از تو ميرم ميشينم روي مبل و خيره به تلويزيون
عادت به قهر نداري، اصلاً قهر رو دوست نداري، مجبورم جواب سوالاتو بدم اما تا چند ساعت هرچي ميگي جوابش بيشتر از دو كلمه نميشه و تو هيچكدوم از جوابها نگاهت نميكنم
شوخي ميكني به زورِ مرگ جلوي خندهام رو ميگيرم و يه دفعه زل ميزنم بهت و ميگم دوسِت ندارم و مطمئن باش حالا حالاها نميبخشمت
نازم رو ميكشي، محل نميزارم
با موهام بازي ميكني ، سرم رو عقب ميكشم
بغلم ميكني، مثل بچهها خودم رو عقب ميكشم و حرفهاي نيشدارم رو روانهي تو ميكنم
گله ميكنم، توجيه ميكني، نفي ميكني و نميدونم ميدوني كه هرچي بيشتر منتكشي ميكني قضيه رو بيشتر كش ميدم!
آخر با جملهي من براي تو هيچي نيستم بلند ميشم و به بهونه مسواك ميرم دستشويي و استيصال رو صداي تو حس ميكنم
تا در رو ميبندم ناخودآگاه بيصدا ميخندم
به خودم توي آينه خيره ميشم و به چشهاي پر از حيلهام، دستام رو از روي دهانم بر ميدارم
كمي خجالت ميكشم اما لذتي كه بردهام اونقدر زياده كه تمام احساس گناهم رو پاك ميكنه
نيمههاي شب وسط خواب بغلم ميكني و نيمه هشيار ميخزم توي آغوش امن و بيمنت تو و اين يعني آشتي
از رفتارهاي بد و بياراده خودم ،از بي توجهي تو، زنگ نزدنت از صبح تا زمانيكه كه برسي خونه
در رو باز ميكنم و سلامي سرد ميكنم و برعكس هميشه زودتر از تو ميرم ميشينم روي مبل و خيره به تلويزيون
عادت به قهر نداري، اصلاً قهر رو دوست نداري، مجبورم جواب سوالاتو بدم اما تا چند ساعت هرچي ميگي جوابش بيشتر از دو كلمه نميشه و تو هيچكدوم از جوابها نگاهت نميكنم
شوخي ميكني به زورِ مرگ جلوي خندهام رو ميگيرم و يه دفعه زل ميزنم بهت و ميگم دوسِت ندارم و مطمئن باش حالا حالاها نميبخشمت
نازم رو ميكشي، محل نميزارم
با موهام بازي ميكني ، سرم رو عقب ميكشم
بغلم ميكني، مثل بچهها خودم رو عقب ميكشم و حرفهاي نيشدارم رو روانهي تو ميكنم
گله ميكنم، توجيه ميكني، نفي ميكني و نميدونم ميدوني كه هرچي بيشتر منتكشي ميكني قضيه رو بيشتر كش ميدم!
آخر با جملهي من براي تو هيچي نيستم بلند ميشم و به بهونه مسواك ميرم دستشويي و استيصال رو صداي تو حس ميكنم
تا در رو ميبندم ناخودآگاه بيصدا ميخندم
به خودم توي آينه خيره ميشم و به چشهاي پر از حيلهام، دستام رو از روي دهانم بر ميدارم
كمي خجالت ميكشم اما لذتي كه بردهام اونقدر زياده كه تمام احساس گناهم رو پاك ميكنه
نيمههاي شب وسط خواب بغلم ميكني و نيمه هشيار ميخزم توي آغوش امن و بيمنت تو و اين يعني آشتي
يك ايميل...
دوشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۶
تو زنها را نميشناسي...
گاه با نگاهي از پا در ميآيند
گاه از هرچه مرد است، ايستاده تر ميشوند...
تو زن ها را نميشناسي...
گاه در عينِ سرخوشي، ابري پربار مي شوند...
گاه چون رقصندگانِ بيغم
غمِ دنيا را به سخره ميگيرند
تو زن ها را نميشناسي...
گاه سايه ات ميشوند در بارانِ تند
قايقت ميشوند در طوفان...
گاه
خسته مي شوند از اين همه نقش...
و
تو
زن ها را نميشناسي...!
گاه با نگاهي از پا در ميآيند
گاه از هرچه مرد است، ايستاده تر ميشوند...
تو زن ها را نميشناسي...
گاه در عينِ سرخوشي، ابري پربار مي شوند...
گاه چون رقصندگانِ بيغم
غمِ دنيا را به سخره ميگيرند
تو زن ها را نميشناسي...
گاه سايه ات ميشوند در بارانِ تند
قايقت ميشوند در طوفان...
گاه
خسته مي شوند از اين همه نقش...
و
تو
زن ها را نميشناسي...!
