تبليغاتX
دست نوشته های من

باران كه مي بارد چتر نمي خواهم!

 تو را هم نمي خواهم!!

.

.

.

.

.

.

تنها خيال تو بس است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/01ساعت 13:12  توسط الی  | 

خواستم بنويسم از اون چيزهايي كه تازگيها  ناخوانده و ناخواسته تو دلم جا باز كرده  نميدونستم چه جوري  فقط دوست داشتم بنويسم
 به هر حال تو گير و دار چي نوشتن بودم كه يكي از همكاران كه بيشتر وقت اداري تو يه اتاق هستيم و كمتر هم صحبت، يه جمله اي روكه شنيده و بود و براش يه جورايي الهام بخش بود رو برام نقل كرد
گفت : ما وقتي فكر ميكنيم شكست خورديم مثل كسي ميمونيم كه افتاده توي آب اما همون پايين مونده در صورتي كه خيلي ها مي افتند توي آب و با قبول كردن افتادنشون بلند ميشن( عين جمله يادم نمونده) دركل قضيه همون قبول كردنه شكست و اتفاقهی زندگیه
آره فرق ما آدمها هميشه تو باورهامون بوده
به قول همكار گرام همه چي زندگي آدمي تو يه چيز خلاصه ميشه اونم خودِ خودِ اون شخصه و تفكراتش
خود من اين موضوع رو خيلي قبول دارم وقتي بعضي ها رو ميبينم كه تو موقعيت هايي بد و يا ناجوري هستند اولش شايد تحت تاثير قرار بگيرم اما بعدش ميگم اين آدم خودش خواسته اينجوري باشه
شايد منصفانه به نظر نياد اما خب چه ميشه كرد طرز فكر منم اينه حتي در مورد خودم هم تو يه سري موقعيتها اين نظر رو دارم (البته منظورم اتفاقهاي روزانه نيست منظورم جايگاه آدمها تو زندگيشونه)
من داشتم به نااميدي هام تو زندگي فكر ميكردم كه آقاي همكار نشست و يه عالمه از تفكر و نشانه تو زندگي برام حرف زد مثل يه مشاور كه تازگيها نيازمو شدیدا بهش حس مي كردم
برام از نداشته هام و اون چيزي كه بايد تو خودم داشته باشم حرف زد
فكر ميكنم همه اين موضوع ها  نشات گرفته از اين تفكره كه همه چيز حتي افتادن برگ درخت هم براي من و تو و زندگيمون يه نشونه هست
زياد از نشونه ها تو زندگيم حرف زدم اما خب هي پيش مياد منم ميگم  
تو حرفهاي همكارم حرف از دوست داشتن آدمها بدون اينكه اون آدم چيكار ميتونه برات بكنه بود ياد مادرم افتادم، ياد بحث آخر هفته و سرسنگين بودن من با اون، از خودم خجالت كشيدم بعد از حرفهامون زودي بهش زنگ زدم
عذر نخواستم (مثل هميشه) اما سرسنگين هم نبودم مثل اين آخريها  در كل حس خوبي برام داشت
تازه فهميدم كه چقدرنسبت به آدمهاي اطرافم بي توجهم طوريكه حتي كسايي كه نزديكن بهم و خيلي به من شبيه اما من بي خبر مثل اين جناب همكار كه اصلا فكر نميكردم همچين آدمي باشه
در كل الان احساس ميكنم همه چي آرومه من چقدر خوشبختم ...

 


پينوشت1: با تشكر از همكار عزيز
پينوشت2:شعر بی ربط
شراب
بدين افسونگري وحشي نگاهي
مزن بر چهره رنگ بي گناهي
شرابي تو شراب زندگي بخش
شبي مي نوشمت خواهي نخواهي
                                       فريدون مشيري

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت 15:19  توسط الی  | 

دخترك دستش رو دراز كرد تا سيبي بچينه اما دستش نرسيد صبر كرد تا مثل همه قصه ها يه پسر قدبلند و رعنا بياد و با چيدن سيب براي او يه دل نه صد دل عاشقش بشه
اما هرچقدر صبر كرد نيومد اونقدر صبر كرد تا قدش به شاخه رسيد و سيب رو خودش چيد
.
.
.
دختر دانشجو همينطور كه باعجله از پله هاي دانشگاه مي اومد پايين يه هو افتاد و جزوش وسط زمين ولو شد با اميد يه كمك يواش يواش شروع به جمع كردن برگه هاي ولو روي زمين كرد ، دويست صفحه جزوه رو دونه دونه خودش جمع كرد بدون اينكه يكي تعارف كمك كردن بزنه
.
.
.
دختر ماشينش تو جاده خراب شد و ايستاد تا يه مرد خوش تيپ با ماشينش وقتي از اونجا ميگذره بايسته و كمكش كنه و ... اما هرچقدر صبر كرد هيچ ماشيني نايستاد
مجبور شد به امداد خودرو زنگ بزنه تا از اين علافي نجات پيدا كنه
.
.
.

بله عزيزان دل، رهگذر با معرفت مرد !!!

 


پينوشت1: دختر بودن سوژه باعث سوء تفاوت نشود لطفا
پينوشت2: همينجوري اومد به ذهنم همينجوري هم نوشتم بدون edit 
پينوشت3: چه دختر پر توقعي نه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/17ساعت 11:36  توسط الی  | 

BlogNextAndPreviousBlock>